شاید وقتش رسیده این وبلاگ رو ببندم... آخه دیگه بوی آشنایی نمیده...
گفته بودم که زمان همه چیز رو نشون میده... گفته بودم...
و به من نشون داد که امید یه دروغه! یه دروغ که خوب و شیرینه، اما فقط تا وقتی که بتونی حقیقت رو انکار کنی....
یه لحظه ای تو زندگی میرسه که با فهمیدن چیزی،شنیدن یا دیدن چیزی انگار دنیا تموم میشه...
همون چشم و گوش و عقل که ابزارت بودن میشن قاتل امیدت...
و چه زیبا... که امید تنها چیزیه که داری...
و اون لحظه همون لحظه ایه که میمیری تو خودت،رو دستای خودت و با دستای خودت...
اون لحظه،لحظه ی مرگ همون دروغه...
مطمئنم نفس از قلب میاد... چون هیچی جز این دلتنگی نمی تونست نفسمو بند بیاره...
زندگی همه چیزشو میگیره ازمون... فقط با دادن یه حس پشیمونی...
کاری میکنه که هر لحظه ی زندگیت بشه آرزو،حسرت، و باز هم پشیمونی...
شایدم این روال این دنیاست... هیچ چیزو هیچ کس به اون چیزو اون کس که میخواد نمیرسه...
شایدم باید اینجور باشه! شاید تولد،مرگ،اعتماد،عشق،جنگ،حسرت و تکرار دوباره ی اینا فقط واسه اینه که زندگی همینه... کم،تلخ،داغ،جاری و اجباری.....
شایم مثل اشک باید گریش کرد بلکه تمیز شد...
شایدم هیچوقت نشه باورش کرد...
الان....
اصلا نمیدونم چی بگم...
خیلی دورم.....
و اما خیلی نزدیک...
به نزدیکی بغض به اشک...
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل کردو به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود!
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملاً طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
لئوناردو داوینچی میتوانسته با یک دستش بنویسد و با دست دیگرش نقاشی کند!
فاصله بین مچ دست تا آرنج برابر با طول کف پا است.
از دست دادن تنها 1% از آب بدن موجب تشنگی می شود.
زنان دو برابر مردان چشمک می زنند.
خورشید ۳۳۰۳۳۰ مرتبه بزرگتر از زمین است!
حرف E بیشتر از تمام حروف انگلیسی، در کلمات بکار میرود در حالیکه حرف Q کمترین کاربرد را دارد!
کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی I am است.
هر تکه کاغذ را نمیتوان بیش از 9 بار تا کرد.
وقتی مگس بر روی یک میله فولادی مینشیند، میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم میشود.
عدد 2520 را میتوان بر اعداد 1 تا 10 تقسیم نمود، بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد.
شیشه در ظاهر جامد به نظر میرسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت میکند.
ادامه مطلب ...
خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ... نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه کور و کچلی می گیره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزایی که نرسیدیم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی!!!
خصوصیات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن ، هرّ رو از برّ تشخیص میدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن! ... از قیافه ء خودشون بدشون میاد!
سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولا“ راه نمیرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثلا آدم می شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (یادش به خیر ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بینن ، تا پس فردا عاشقش می شن! ... آخ آخ! آهنگهای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تیز میشن ، ابی گوش میدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش میدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن! (مثلا عاقل میشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال یه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا می کنن! اما مرموز می شن! (دیدشون عوض میشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با یه نفر دیگه هم دوسته! اصلا“ لیاقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟!! ... طرف باید باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نیست!
سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار میدین غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم!!!
اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد هیچ تقصیری نداردچرا که سال فقط 365 روز است. در حالی که:
1) سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.
5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتیجه ی اخلاقی: پس یک داوطلب نرمال نمیتواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد
باورم نمیشه....
واقعا باورم نمیشه...
آره! واقعا باورم نمیشه که یک سال گذشت....
پارسال تو یکی از همین شبا صورتم خیس بود... دستام رو دکمه می لرزید... آخرشم ننوشتم چیزی رو که باور داشتم اما انکار می کردم... آخه نبودش....
از اولشم نبودش اما دیگه واقعا رفته بود...
اما الان اومده! دارمش! آره! اومده! درسته که خودم اونو برنگردوندم,اما خوب واسه اولین بار تو زندگیم یه نفر واقعیشو بم داد!
میدونی چی رو میگم دیگه؟ "من" رو میگم دیگه! حالا من بعد از یه سال برگردونده شده بم! اما این دفعه فرق داره! اینی که یه نفر بم داده همون من نیست!
اسمش اینه:"من واقعی"
واسه همینه باورم نمیشه پارسال اونجوری و امسال اینجوری....
حالا من خودمو دارم...
وقتی که آدمی تنها می شود، همه چیزش بوی غریبی می دهد، بوی بی نوایی؛ همه اش بیگانه می شوند، غریبه تراز غریبه! دیگر ذهنیت خلاقش به فریاد نمی رسد، اندوخته های ریاضی گونه اش به کار نمی آید و حتی محاسبات پیچیده ی فلسفه نیز به دردش نمی خورند! دربرهوت خویش می نشیند و درلاهوت دست و پا می زند. همه چیزش بوی نفرت می دهد، بوی انزجار ، بوی حصر ، بوی قساوت ، بوی اسارت ، بوی تند حقارت. خودش می ماند واحساس عجیبی که کنارش می نشیند، آهسته با خود نجوا می کتد، از او کسی را یا شاید چیزی را می خواهد، آن را که غریبه نباشد، آشناتر از همیشه، سبزتر از بهار ، سرسبز و ریشه دار ...
خواست بگویم آن چیز غریبه نیست! خانه اش همین نزدیکی ست، از تو به تو نزدیک تر است. می توانی آغوشت را به پذیره اش بگشایی، کنارش بنشینی، دست دردستش نهی و اجازه اش دهی از خود بگوید ... غریبه نیست! او را می گویم، آشنایی که هر جا تنهایت ببیند ، پای درتنهاییت می نهد، در قدم سرای سینه ات پاشنه می کوبد، کنارت می نشیند، دست در دستان عاشقت میدهد وبه هزار ناز وکرشمه می خواهد که از تو بشنود ..
لحظه ها! تنها لحظه هاست که در خاطر ما می ماند، تمام بودن ما برای این لحظه هاست. لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن را به ما نمی دهد و صورتمان سرخ و پهن می شود و از حال می رویم. لحظه هایی که گریه به سراغمان می آید و قطره های اشک به داد صورت گرد گرفته مان می رسند و چه درخششی دارند چشمان بعد از باران! آن لحظه ها که ناگاه می آموزیم بر پاهای لرزان خود اعتماد کنیم و دست از دیواربرداریم و فقط دست در دست کسی بگذاریم که دوستش داریم. آن لحظه ها که بذر اندیشه ای عصیانی درونمان جوانه می زند، ریشه می دواند، شاخه می افشاند و ما را تا آن بلندی می برد که به آن سوی دیوار بایدها ونبایدهای موهوم سرک بکشیم و ناگاه عطرباغ آن سوی دیوار سرمستمان کند و چه لحظه ی باشکوهی است انتخاب میان ماندن، درماندن یا پریدن و رهیدن. و آنگاه دویدن، دویدن تا نفس باد، تا تلألو آب، تا طلوع باران ومیهمان خورشید شدن در گذرگاه پر ترانه ی نسیم و در انتظار مسافری ماندن، مسافری که او نیز روزی از درخت بالا خواهد رفت و به این سوی دیوار خواهد پرید؛ او که بر گرمای وجودش خورشیدها رشک می برند و راز نهفته دردستانش را فرشتگان آسمان هم می دانند؛ رازی که آن را فقط با دستانی درمیان خواهد نهاد که "عشق را رعایت کنند ..." و "انسان را رعایت کنند ..."
تمام زندگی همین لحظه های رازآمیزاست وما حاضر نیستیم این لحظه ها را با هیچ چیز عوض کنیم یا با هیچ کس قسمت کنیم؛ این لحظه ها از آن ماست و حق ماست از زندگی ...
اما هستند انسان هایی که این لحظه های ناب خود را بادیگران قسمت می کنند؛ خنده هاشان را، گریه هاشان را، فکرهاشان را و قلب هاشان را؛ چه بسیار از ما که با آنها خندیدیم، گریه کردیم، عاشق شدیم و انسان شدیم. چه بسیارند مردمانی که با آنها فریاد برآوردند؛ به حرمت انسان ایمان آوردند؛ رهیدند یا به خون تپیدند ...
و آن هایند که از آن هایند؛ آنها که لحظه های ناب و نایاب خود را بی دریغ با ما قسمت می کنند و ازاین روست که نامشان برایم جاودانه می شود ...
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of a probable outcome
The numbers lead a dance
I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart...
ادامه مطلب ...
تک تک آرزوهایم برای این لحظات....
تک تک آرزوهایم برای این لحظات مانند برگی زرد فرو ریختند...
و اما تو!
آری... تو!
به یک نگاه,خود را در پناه فراموشی گم کردی...
و مرا... به تلخی یک شک...
و اما... برای من....
برای من مثل دفتر رنگ آمیزی تمام شدنی نبودی...
پس برگ سبزی در پی آن برگ زرد خواهد آمد....
پس از برای آنچه که می خواهم می جنگم....
آری... برای رسیدن به "تو" میجنگم!
و برگ های زرد را در جیب سبز باد نگه می دارم!
نویسنده: خود خودم
زمان همه چیز را مشخص میکند...
اما این را که برای داشتن آنچه که از من گرفته اند میجنگم...
پس بگذارید زمان بگذرد... پایانش شیرین است...
پارسال همین موقع خیلی خوب بود... حاضرم تموم اونچه رو که تا الان واسش جنگیدم رو بدم اما یک ساعت برگردم به 365 روز پیش...
راستی هنوز نمیدونم بهش چی میگید؟ تجربه،گذر زمان یا از دست دادن فرصتها...
سلام... سلامی به تلخی یک غم ...
امروز اول مهر بود... تو این دو ماه گذشته از ترس رسیدن به اول مهر و نبودنش کنارم هر شب خودمو تو دریای اشک غرق می کردم...
و امروز اومد...
پارسال همین موقع خیلی خوب بود... حس کردن دستای یه نفر تو دستات حس خیلی خوبی میده واسه رفتن به مدرسه...
این دو ماه مثل یه تاریکی به وسعت ابدیت گذشت... اما دنیام پر از نبودشه...
اینجا آسمان ابریست،آنجا را نمی دانم...اینجا شده پاییز،آنجا را نمی دانم...
اینجا فقط رنج است،آنجا را نمی دانم... اینجا دلی تنگ است،آنجا را نمی دانم...
این وبلاگ موقتا تعطیل است!
تجربه نشون داده که روی حرف دخترها تا وقتی که پای پسر دیگری میون نباشه خیلی میشه حساب کرد (ولی متاسفانه همیشه پسر دیگری وجود داره!؟(
تجربه نشون داده که دخترها تنوع طلبتر از پسرها هستند! (اگه لیست بگیریم! یه پسر اگه خوش شانس باشه روزی 1 شماره میتونه به یه دختر بده! ولی یه دختر در یک روز شاید 200 تا شماره از پسر بگیره)!
تجربه نشون داده که دخترها برای رسیدن به چیزی دست به کار فیزیکی نمیزنند! ولی هر کلک یا حقهای که بتونند رو اجرا میکنند!
تجربه نشون داده که دخترها فقط از روی مصالح خود با دوستان همجنس خود ارتباط دارند (شاید کمبود امکانات(
تجربه نشون داده که دخترها برای فهمیدن دوستی طرف مقابل صحنه سازیهای مصلحتی میکنند! (در مورد پسرهایی که باعث مزاحمت و رنجش حاج خانوم شدهاند صحبت میکنند!(
تجربه نشون داده که دخترها دیرتر به کسی اعتماد میکنند و بیشتر گول میزنند تا گول بخورند
تجربه نشون داده که دخترها بیشتر بخاطر حسادت نسبت به کسی، در مورد کاری تلاش بیشتری میکنند! (حتی در مورد غیبت کردن(
تجربه نشون داده که دخترها بیشتر از پسرها از واقعیت فرار میکنند!
تجربه نشون داده که دخترها در همون برخورد اول استراتژی خود رو در مورد ارتباط با یک پسر تعیین میکنند! (برخورد یک دختر در بار اول فوق العاده انعطاف پذیر است! در حالی که در دفعات بعدی برخورد یک دختر بر حسب شناختی است که از همون برخورد اول بدست آورده!؟ حتی اگر این شناخت ناقص باشد!(
تجربه نشون داده که روی حرف پسرها نمیشه حساب کرد!
تجربه نشون داده که پسرها عمدتا تنوع طلب هستند و خیلی سخت قانع میشوند!
تجربه نشون داده که پسرها برای رسیدن به چیزی حاضرند دست به هرکاری بزنند!
تجربه نشون داده که پسرها در مورد دوستان همجنس خود هیچ تضمینی در مورد رفاقت ندارند!
تجربه نشون داده که پسرها برای ایجاد امنیت برای gf خودشون حاضرند دست به خودکشیهای مصلحتی بزنند! (در حالی که از من هم شنگولترند!(
تجربه نشون داده که پسرها برای عاشق شدن خیلی ساده هستند و راحت گول میخورند!
تجربه نشون داده که پسرها 90% از دخترها کمتر در مورد چیزی تلاش میکنند! و نتیجهی بهتری هم میگیرند! (بخصوص در مورد درس!(
تجربه نشون داده که پسرها اگه در واقعیت به چیزی نرسند شروع به رویا پردازی میکنند! و در خیال به آن میرسند!
تجربه نشون داده که پسرها عمدتا (نه همگی) در برخورد اول چهرهی ساختگی از خود نشون میدهند!
این مطلب هیچ ربطی به خانمها نداره لطفا حتی سعی نکنن یه کمش هم بخونن چون در پایان من جلوی دستتون نیستم که دمپایی به طرفم پرتاب کنید(کار دیگه از دستتون بر نمی یاد) برای همین ممکنه کلتونو بکوبید توو مانیتور, اونوقت هم مانیتور میشکنه هم کله شما پس لطفا خانمها نخونن.
و اما .... برای مخ زنی یه دختر باید به چه نکاتی توجه کرد: 1. هر جا که دیدید تعدادی دختر دارن از خنده غش و ضعف میرن بدونید که کارشون فقط برای تظاهر و جلب توجه چون: بر عکس ما پسرا هیچ دختری نیست که برای یه دختر دیگه اونقد جذاب و شیرین سخن باشه که طرفشو به غش و ضعف بندازه .در ضمن ما پسرا چون خیلی شورشو در اوردیم دیگه حتی بابا ننه هم رو مسخره میکنیم و می خندیم اما دخترا این جوری نیستن و هیچ وقت هیچ دختری نتونسته یه دختر دیگه رو از ته دل بخندونه! آخرین دختری که تونست یه دختر دیگه رو بخندونه وقتی بود که پدربزرگ پدر جد من رفت واسه زنش هوو اورد و چون این دو تا خیلی از هم بدشون میومد وقتی که یکیشون مرد اون یکی از ته دل خندید! پس نتیجه میگیریم که خنده دخترا یعنی اینکه خواهش میکنم استدعا دارم یکی بیاد مخ من رو بزنه! 2. وقتی که توی یه ماشین تنها دو تا دختر بودند مطمئن باشید یکیشون پشت فرمونه چون اگر نباشه خوب ماشین راه نمیفته دیگه! خوب دخترا راننده های خوبی نیستند و موقع رانندگی 80 درصد حواسشون به رانندگیه که یه وقت اشتباه نکنن.( الان میگید پس 20 درصد بقیه کجاست؟ باید عرض کنم که معمولاً دخترا ...
ادامه مطلب ...
سبیل:
بعضی از مردان مانند هرکول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد که با سبیل زیبا بنظر برسد.
اسامی مستعار:
اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابک، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد.
پرداخت صورتحساب میز:
وقتی صورتحساب را می آورند، با اینکه کلا 15هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش و مهرداد هر کدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میکنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند....
ادامه مطلب ...
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب ....
ادامه مطلب ...
از جمله فهرست جدید «رویترز» برای 10 نقطه از جهان که شما را از رفتن به آنجا نهی میکند!
مقام اول متعلق است به بندر مورثبی در گینهنو که به طور متوسط 115 مورد جدید از ابتلا به ایدز را ماهیانه گزارش میکند! بیکاری، دزدی و آدمربایی در پایتخت گینهنو بیداد میکند!
مقام دوم به شهر لینفن در چین میرسد با بیشترین آلودگی هوا، در جوار صنایع غیر اصولی و معادن بزرگ ذغال سنگ که ابری از غبار مسموم کک و آلاینده های هوا آسمانش را همیشه تیره نگاه داشته است!
مقام سوم...
ادامه مطلب ...
پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
بیا کاری برایت دارم. یک نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست، بچینی؟
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت، می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید: مادرت به تو جغرافی یاد داده؟
پسر جواب داد: جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.
میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش به سزایی دارند
ساعد مراغهای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم
اما وی با بیاعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهای حق به جانب
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو... ؟
شدیم وزیر امور خارجه گفت فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند
القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد .
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت
خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!
اما حرف من چیز دیگریست...! گاهی وقتا نگاه نکردن به اونچه که هستیم و بعدش قبول نکردن اونچه که هستیم فقط یک پسرفته! این نتیجه ی من بود! تو چی فکر میکنی؟
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید:چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم...
فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است ، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم !
در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم !
اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند...
ادامه مطلب ...
گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان موز گذاشتند. هر زمانی که میمونی بالای نردبان میرفت دانشمندان بر روی سایر میمونها آب سرد میپاشیدند. پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان میرفت سایرین او را کتک میزدند.
پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علیرغم وسوسهای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمیداد. دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمونها را جایگزین کنند.
اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمیدانست چرا؟ اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.........
ادامه مطلب ...
- الان...
- زندگی من....
- قلب یخی...
- خیلی دور... خیلی نزدیک...
- استجابت!
- نتونستن یا نخواستن؟
- بیا بخوان!
- اونا!
- ما!
- محاسبه!
- من واقعی!
- تنهایی یا فقط انتظار؟
- برای خودمان...
- یادگار...
- یادم می آید آن شب که...
- تو!
- من!
- آخر دنیا یا فقط یه تجربه؟؟
- غمی تازه...
- تجربه(دخترها)
- تجربه(پسرها)
- نکته و روش! (مخ زنی)
- مکمل ها!
- پیش بینی شغل آینده
- به این 10 شهر نروید !
- بازسازی دنیا
- تاثیر!
- آش نخورده و دهن سوخته یا اگــر عـمـر دوبـــاره داشــتـم !
- فقط تصور کنید!
- عادت؟!!