برای خودمان...

لحظه ها! تنها لحظه هاست که در خاطر ما می ماند، تمام بودن ما برای این لحظه هاست. لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن را به ما نمی دهد و صورتمان سرخ و پهن می شود و از حال می رویم. لحظه هایی که گریه به سراغمان    می آید و قطره های اشک به داد صورت گرد گرفته مان می رسند و چه درخششی دارند چشمان بعد از باران! آن    لحظه ها که ناگاه می آموزیم بر پاهای لرزان خود اعتماد کنیم و دست از دیواربرداریم و فقط دست  در دست کسی بگذاریم که دوستش داریم. آن لحظه ها که بذر اندیشه ای عصیانی درونمان جوانه می زند، ریشه می دواند، شاخه        می افشاند و ما را تا آن بلندی می برد که به آن سوی دیوار بایدها  ونبایدهای موهوم سرک بکشیم و ناگاه عطرباغ آن سوی دیوار سرمستمان کند و چه لحظه ی باشکوهی است انتخاب میان ماندن، درماندن یا پریدن و رهیدن. و آنگاه دویدن، دویدن تا نفس باد، تا تلألو آب، تا طلوع باران ومیهمان خورشید شدن در گذرگاه پر ترانه ی نسیم و در انتظار مسافری ماندن، مسافری که او نیز روزی از درخت بالا خواهد رفت و به این سوی دیوار خواهد پرید؛ او که بر گرمای وجودش خورشیدها  رشک می برند و راز نهفته دردستانش را فرشتگان آسمان هم می دانند؛ رازی که آن را فقط با دستانی درمیان خواهد نهاد که "عشق را رعایت کنند ..." و "انسان را رعایت کنند ..."

تمام زندگی همین لحظه های رازآمیزاست وما حاضر نیستیم این لحظه ها را با هیچ چیز عوض کنیم یا با هیچ کس قسمت کنیم؛ این لحظه ها از آن ماست و حق ماست از زندگی ...

اما هستند انسان هایی که این لحظه های ناب خود را بادیگران قسمت می کنند؛ خنده هاشان را، گریه هاشان را، فکرهاشان را  و  قلب هاشان را؛ چه بسیار از ما که با آنها خندیدیم، گریه کردیم، عاشق شدیم و انسان شدیم. چه بسیارند مردمانی که با آنها فریاد برآوردند؛ به حرمت انسان ایمان آوردند؛ رهیدند یا به خون تپیدند ...

و آن هایند که از آن هایند؛ آنها که لحظه های ناب و نایاب خود را بی دریغ با ما قسمت می کنند و ازاین روست که نامشان برایم جاودانه می شود ...


/ 0 نظر / 6 بازدید